خورشید خانوم

خورشید خانوم
خورشید خانوم

Monday, May 2, 2011


آدمیزاد برای زندگی کردن به چیزهای مختلفی نیاز دارد. یعنی اگر آن‌چیزها نباشند، زندگی‌اش دچار مشکل می‌شود؛ یک مدت به گا می‌رود، بعد از مدتی کس‌خل می‌شود، کمی بعد رد می‌کند و بعد هم می‌میرد یحتمل. نه زیست‌شناس‌ام، نه روانشناس و نه هیچ گهِ دیگری که بخواهم این‌چیزها را لیست کنم، منتها می‌دانم که مثلاً آب و غذا و اکسیژن جزء این لیست هستند. داشتن روابط احساسی هم شاید جزء این لیست باشد. داشتن دوست‌دختر می‌شود یکی از این‌ها باشد؛ که البته آدم‌هایی هم هستند که دوست‌دختر ندارند و زنده‌اند که حالا با دست هم اشاره نمی‌کنم. بله، به طور جدی فکر می‌کنم که پول هم جزء نیازمندی‌های انسان برای زنده ماندن است. پول علاوه بر اینکه باعث زنده ماندن انسان می‌شود، باعث خوش‌تیپ شدن، خوشحال بودن و خلاق بودن هم می‌شود. یعنی یک کسی که پول‌دار است می‌رود بنتون یا دبنهامز خرید می کند و کسی که پول ندارد می‌رود از میدان فردوسی کفش می‌خرد. یا همین‌چیزهایی که فرق بین آدم‌های بالای میدان ونک، با کسانی که حوالی شوش زندگی می‌کنند را شامل می‌شود. عقل‌ام به چشم‌ام نیست، واقعیت همین است که دارم می‌گویم.
من هم مثل اکثر آدم‌هایی که به پول احتیاج دارند، کار می‌کنم. کارم مربوط به امور کامپیوتری می‌شود و مجبورم از ساعت هشت صبح تا چاهار بعدازظهر پشت یک کامپیوتر بنشینم و فقط گاهی اوقات طبق عادت همه‌ی انسان‌ها بروم دست‌شویی و نیم‌ساعت هم برای ناهار کون‌ام را تکان بدهم. برای همین است که معمولاً شب‌ها هنگام خواب مهره‌های شانزدهم تا همان آخری‌ام حالتی از درد به خود می‌گیرد که دلم می‌خواهد گریه کنم، ولی نمی‌کنم. این یک بخشی از سختی کار من است، درحالی که همه می‌گویند عجب عنی هستی و کار تو که راحت است، در حالی که به زعم من آن‌ها گاهی کُس می‌گویند و هرکاری سختی خودش را دارد و بهتر است خفه بشوند. بخشی دیگر از سختی کار من تحمل همکارانِ عن‌ام است. آن‌ها آدم‌هایی معمولی هستند که به تنهایی احتمالاً قابل تحمل باشند ولی وقتی در قالب جمع به آن‌ها نگاه می‌کنید و می‌بینید که با گه‌ترین حالتِ ممکن می‌خواهند با هم صمیمی باشند، دل‌تان می‌خواهند که بروید به‌شان بگویید که درت را بگذار بابا و برگردید. بخش دیگری از سختی کار من این است که هر روز با یک حالتِ غم‌گینی ساعت ۷ صبح باید بروم بالای میدان آزادی به ماشین‌هایی که عبور می‌کنند بگویم «پارک‌وی؟»، در حالی که دارم از خواب جر می‌خورم. البته که خون من از بقیه رنگین‌تر نیست و گاهی فکر می‌کنم که خونم دچار رنگ‌مُردگی هم هست، چون مریضی ِ فقر آهن دارم. ولی این برای من سخت است. همیشه دوست داشتم یک پراید هاچ‌بک داشتم و صبح‌ها در حالی که هایده گوش می‌دهم بروم سرکار. عصرها هم با دوست‌هایم برنامه کنم و از سطح شهر جمع‌شان کنم، برویم یک گوری. بله، همه‌ی این‌ها سخت است و گاهی من می‌گویم گه به این زندگی واقعاً.

درست متوجه شدید، من سختی می‌کشم تا یکی از نیازهای زندگی‌ام که چیزی جز پول نیست را فرهاهم کنم. البته برای نیازی مثل نیاز عاطفی هم سختی می‌کشم امّا به طور ذاتی در این زمینه ریده‌ام. بله، ولی سختی‌های من حاصلی چندانی ندارند معمولاً. همین پول را می‌گویم مثلاً. کون‌مان دارد در راه کار پاره می‌شود، ولی پول که در حقیقت همان حقوق‌مان است، را نمی‌دهند مادربه‌خطاها. می‌گویند که نداریم. می‌روم می‌گویم آخه جاکش‌ها، این همه خرج کس و کون‌تان می‌کنید، آن‌وقت پول ما را ندارید بدهید و آن‌ها می‌گویند بله. اصلاً هم تخم‌شان نیست که من شلوارم پاره شده است و برای اینکه به من نخندند باید بروم یک شلوار دیگر بخرم. یا اینکه کفشم هم همین‌طور. این‌ها به کنار؛ کارم دارد به جایی می‌رسد که می‌روم ده هزار تومن از پسرخاله‌ام قرض می‌گیرم که پول کرایه ماشین داشته باشم. این‌طور وضعیتی‌ست آن‌وقت آن مرتیکه‌ی شکم‌سیر می‌رود یک وایت‌بُرد می‌زند به دیوار شرکت می‌گوید همه بی‌آیند آرزوهای‌شان را این‌جا بنویسند. انگار که ما کون این‌کارا را داریم در این بی‌پولی. جاکش.

پ.ن: بقیه‌اش هم یا مهم نیست، یا بازهم گشادی‌ام آمد بنویسم.

Thursday, April 28, 2011

شنبه تولد پدرم است. متولد ۳۵ است؛ ینی پس‌فردا ۵۵سال‌اش تمام می‌شود می‌رود توی ۵۶. خودش همیشه سن‌ها را این‌طوری می‌گوید «یارو ۲۷سالش تموم می‌شه، می‌ره تو ۲۸». انگار که همیشه سعی می‌کند مسائل را زیاد توضیح بدهد. فکر می‌کنم که شاید به خاطر کارش بوده که این‌طوری شده. پدرم در کارخانه‌ی خوشخواب کار می‌کرده است. همینکه لاحاف و تشک و پرده و این‌جور چیزها تولید می‌کند. کارخانه‌اش هم پشتِ اکباتان بوده. جاده‌ی مخصوص، نرسیده به میدان آزادی، خیابان ریاحی. اوایل‌اش کارگر پنبه‌زنی بوده، با اینکه همیشه خودش می‌گفت که آن زمان دیپلم داشته و می‌توانسته جای بهتری هم کار بکند، ولی به خاطر یک مسائلی نشده است. بعده‌ها به خاطر یک مقدار آشنابازی و یک‌مقدار لیاقتی که مُدام از خودش نشان می‌داده ارتقا می‌گرفته و این اواخر شده بوده رئیس ِ کل انبارهای کارخانه. می‌گفت که آمار مهره‌های انبار را هم داشته‌ام یک‌زمانی. بعده‌ها هم بازنشسته‌اش کردند. با پول بازنشستگی، پراید خرید و از آن به بعد دارد در آژانس پشت خانه‌مان کار می‌کند. از خوروس‌خون تا بوق ِ سگ به اصطلاح. ۵۵ساله می‌شود، ولی وقتی نگاه‌اش می‌کنی، انگار می‌کنی که ۶۵ ساله است. موهایش سفیدِ سفید شده. شانه‌های‌اش افتاده‌اند پایین و مُدام سرفه می‌کند. سیبیل دارد، یک زمانی در دورانِ جاهلیت‌اش ریش هم داشته. ولی بعده‌ها فکر کرده که ریش داشتن چندان خوب نیست و الآن فقط سیبیل داشتن خوب است، چون به قول خودش «مرد باس سیبیل داشته باشه...». بله، شنبه تولدش است. داشتم فکر می‌کردم که امروز یک‌چیزی درباره‌اش بنویسم، چون احتمال می‌دهم فردا اینترنت‌ام قطع بشود و نتوانم این‌کار را انجام بدهم، حالا که انگار فرقی هم می‌کند. امّا بعداً دیدم که تکار هم بد نیست. من آدم تکراری‌ای هستم، و این را همه می‌دانند. قبلاً یک‌چیزی نوشته بودم، سال ۴۲. البته که خودم دوست‌اش دارم و به همین دلیل کپی/پیست‌اش می‌کنم دوباره همین‌جا. حالا یا بگذارید به حساب گشادی‌ام یا هرچیزی که عشق‌تان می‌کشد. هم‌این.

«۱
دوست دارم در مورد پدرم زیاد بنویسم.

۲
پدر من یک مرد معمولی‌ست. مردِ پنجاه‌وُسه-چاهار ساله‌ی کم‌حرف و توداری که از یازده‌سالگی‌اش به همراه  پدرش کار می‌کرده. کارگر ساختمانی بوده تا هفده-هجده‌سالگی. بعد از آن هم کارگر یک کارخانه‌ی تشک و مبل‌سازی معروف بوده تا این‌روزها. بازنشسته است و روزها تا شب در آژانس اتومبیل کرایه کار می‌کند. موهایش به رسم بد روزگار ده‌سالی‌ست که رو به سفیدی گذاشته و تقریباً به زحمت می‌توان موی سیاهی که یادگار جوانی‌هایش است در میان‌شان پیدا کرد. زور می‌گوید معمولاً؛ اما به‌نظرم نسبت به هم‌سن وُ سال‌هایش مرد نسبتاً روشن‌فکریست. بعد از ازدواج‌اش هم تفریح خاصی جز کار و زن وُ زندگی‌اش نداشته. یک مرد معمولی.

۳
جز دو مورد در این چندسالی که خودم را شناخته‌ام و فهمیده‌ام دنیا دست کی‌است، گریه پدرم را ندیده‌ام. یکی مرگ عموی کوچک‌ام بود و دیگری مرگِ مادربزرگِ مادری‌ام. گریه می‌کرد، به قولی مثل ِ ابر بهار. هرچه‌قدر فکر می‌کنم، جز این دومورد، وقت و مکان دیگری را به‌خاطر ندارم که پدرم، جلوی من و برادرانم گریه کرده باشد. نمی‌دانم، لابد تصور می‌کند مردی که تکیه‌گاه خانواده است، نباید با گریه‌کردن خودش را شکست‌خورده و غم‌گین نشان دهد تا شاید مبادا صلابت‌اش را به عنوان تکیه‌گاه خانه، از دست بدهد. اما این اواخر پدرم گریه می‌کند، نه به آن صورت معمول با صدای گریه و اشک وُ آه؛ گریه‌اش که می‌گیرد، همان‌طور که رو به تلویزیون دراز کشیده و دستان‌اش را زیر سر گذاشته، به‌صورت صرف خیره می‌شود به صفحه تلویزیون. دیده‌ام چشمان‌اش را که قرمز می‌شود و صدای‌اش که می‌لرزد. مدام دماغ‌اش را بالا می‌کشد که مثلاً حساسیت است. اما دارد گریه می‌کند، درون‌اش آتش است و بیرون اش خاکستر. این‌جور مواقع سعی می‌کنم دیالوگی بین‌مان[هم با من، هم با مادرم و برادرم] صورت نگیرد که خدایی‌ناکرده بغض‌اش بکشند و وای به آن‌روز.

۴
دوبار سکته کرده. آخری‌اش همین اواخر بود که راهی سی‌سی‌یو شد برای چند روز. نمی‌تواند فحش بدهد به در وُ دیوار برای خالی شدن‌اش. غم‌های دنیا را هم بگذاری رو سینه‌اش باز هم دم نمی‌زند. می‌ریزد توی خودش. گویی سینه‌اش اقیانوس دردهاست. مدت‌هاست خنده‌اش را ندیده‌ام. شاید هرچند روزی یک‌بار ته‌خنده‌ای بکند از روی لودگی برادر کوچک‌ترم یا سی‌دی‌های برادران ِ مارکس‌اش که عاشقانه دوست‌شان دارد. نمی‌توانم هم کاری برایش کنم. شاید به همین‌خاطر است که این اواخر شده‌ام محل گیرش.

۵
کاش برای چنددقیقه هم که شده، می‌توانستم وقتی که درحال ور رفتن با سیبیل‌هاش به زمین خیره می‌شود و انگار از این‌جهان کَنده می‌شود، بفهم‌م که به چه‌چیزی فکر می‌کند. به کدام بدبختی و کدام درد.»

پ.ن: پول ندارم برای تولدش چیزی بخرم، رویم هم نمی‌شود بروم ماچ‌اش کنم، بگویم تولدت مبارک. ما از هم خجالت می‌کشیم.
آدم جمع نبوده‌ام از خیلی وقت پیش. از همان زمانی که وقتی وارد جمع می‌شدم به خاطر کارهایی که بلد نبودم یا لاغر بودن‌ام وُ دست‌های بلندم وُ چهره‌ام مسخره می‌شدم. چون آن‌ها یک‌کارهایی بلد بودند که وقتی انجام‌شان می‌دادند، آدم‌بزرگ‌ها خنده‌شان می‌گرفت و قربون‌صدقه‌شان می‌رفتند، یا قیافه‌شان خوب بود و بوی ادکلن می‌داند همیشه و برای همین دخترهایی که ما آن موقع فکر می‌کردیم که داف فامیل هستند، فقط آن‌ها را دوست داشتند. چون من هیچ‌وقت ادکلن نداشتم و از ادکلن بابا استفاده می‌کردم و ادکلن بابا خوش‌بو نبود. آن موقع نمی‌دانستم، ولی الآن می‌دانم که تمام آن مسخره‌کردن‌ها به خاطر بچگی بود. من آن‌موقع قیافه‌ام را یه‌وری می‌کردم و می‌رفتم آن‌ور. گاهی هم گریه می‌کردم و می‌رفتم پشتِ بابا قایم می‌شدم. خر بودیم، همه‌اش یا می‌ریختیم توی خودمان، یا گریه می‌کردیم بی‌خود. این‌ها برای آن‌موقعی که بچه‌تر بودم و شاید مهم هم نباشد؛ ولی الآن که یک‌مقداری بزرگ‌تر شده‌ام، با خودم که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم علاوه بر یک‌سری اخلاق‌هایی که هنوز برای دوران ِ بچه‌گی‌ام است، این یکی هم را هنوز دارا هستم. البته بیشتر فوبیای حاصل از این اخلاق‌ام را می‌گویم. آن موقع هم می‌دانستم که لااقل می‌توانم یک‌کارهایی بکنم که باعث شود، کمتر مورد تمسخر واقع شوم، ولی فوبیای انجام‌‌اش را داشتم، ینی اینکه می‌ترسیدم یک‌وقت یک‌چیزی شود و باعث  این شود که بیشتر گه زده بشود به شرایط و گزک دست‌شان بدهم.
بیست‌وُسه‌ساله‌ام و هنوز هم می‌ترسم که دچار همان بلا بشوم. یک‌چیزی بشود و بدتر گه زده بخورد به همه‌چی. البته الآن فاکتور مسخره‌شدن توسط دیگران (تقریباً) حذف شده است، ولی آن فوبیای لعنتی هنوز وجود دارد. وقتی در جمعی هستم که دونفر عکاس هم در آن هستند، مسلماً تخم نمی‌کنم که اصلاً دوربین‌ام را روشن کنم، چه اینکه بخواهم عکس هم بگیرم. پیش خودم می‌گویم «گهِ زیادی نخور...» و همانطور فقط نگاه می‌کنم. در میان کسانی که فیلم زیاد می‌بینند یا کتاب زیاد می‌خوانند یا این چیزهایی که فکر می‌کنم اگر در موردشان حرف نزنم سنگین‌ترم. البته احتمالاً اشتباه باشد، ولی به گمانم یک چیزی هست که می‌گویند «همان‌قدر که می‌توانی گه بخور...»، البته این را نشنیده‌ام که جایی بگویند و خودم همین الآن گفتم. بله، لابد برای همین‌ست که اگر هم از جمع نترسم، چندان علاقه‌ای هم به آن ندارم و این‌جور موقع‌ها به خودم می‌گویم ضداجتماع که خارجی‌اش می‌شود آنتی‌سوشال یا هر گه دیگری.

Tuesday, April 26, 2011

توضیح‌اش می‌شود اینکه حس بچه‌ی پنجم‌دبستانی را داشتم که اواخر خرداد در خانه‌شان نشسته است و منتظر پدرش است که رفته کارنامه‌اش را بگیرد. تلویزیون را هم خاموش کرده و حتی کارتون هم نگاه نمی‌کند، همانطور ساکت نشسته گوشه‌ی پذیرایی، دور و اطراف‌اش را نگاه می‌کند. دقیقاً همین. زیاد این‌طور نمی‌شوم، مگر اینکه بدانم که قرار است اتفاق خاصّی بی‌افتد یا اینکه کاری کرده باشم وُ ندانم که عکس‌العمل آدم‌ها در مورد کارم چیست. این‌جور مواقع نمی‌توانم درست‌حسابی با کسی صحبت کنم، ینی نمی‌توانم کلمات را کنار هم بگذارم کنار هم تا به جمله تبدیل‌شان کنم و تحویل طرف مقابل‌ام بدهم. نمی‌شود، انگار گلویم را هم می‌بندند. اگر هم با هزار زر وُ زحمت چاهار کلوم جفت‌وُجور کنم، آن‌قدر پرت وُ پلا می‌گویم که گند می‌زنم به همه‌چیز. توانایی کنترل خودم را از دست می‌دهم یعنی و از همه‌چیز فرار می‌کنم. اکثر اوقات هدفونم را فرو می‌کنم توش گوشم و یک چیز سنگینی که مخ را می‌گاید را پلی می‌کنم. اسلیپ‌نات مثلاً، سایکوسوشال. سیگار هم اگر داشته باشم، می‌کشم. زیاد هم می‌کشم، کون به کون می‌کشم تا سینه‌ام درد می‌گیرد. آن موقع‌ها یک شخصی به من می‌گفت «تو الکی سیگار می‌کشی. واسه افه‌ته. اگه می‌خوای اینجوری بکشی، نکش». البته من حرف‌اش را رد می‌کردم، چون واقعاً هم این‌طور نیست. می‌گفتم «افه‌ی عنه؟» و شروع می‌کردم سر همین داستان بحث کردن، که البته معمولاً آخرش هم می‌گفت «ببین اصلاً به من ربطی نداره تو چی‌کار می‌کنی. خواستم فقط بهت بگم». و با این حرف ریده می‌شد به من، انگار که می‌خواست تحقیرم کند؛ موفق هم می‌شد، کارش را به خوبی بلد بود. امّا من باز هم می‌گفتم که دلیل سیگار کشیدنم افه نیست و البته نمی‌دانم هم که چیست، ولی هرچه هست افه نیست. خودم فکر می‌کردم که وقتی می‌کشم، دچار یک‌جور حواس‌پرتی می‌شوم، که البته احتمالاً دارم کس‌شر می‌گویم. مهم نیست هم نیست.
حسم را می‌گفتم، که لال‌ام می‌کند و باعث می‌شود بروم یک گوشه‌ای دور از همه. عن می‌شوم، دست خودم هم نیست. این‌قدر عن می‌شوم که بهم می‌گویند «پَ چته تو همه‌اش؟» و من می‌گویم هیچی، خوبم. ینی دروغ می‌گویم. من معمولاً وقتی حالم را می پرسند دروغ می‌گویم که خوبم، اگر خوب نباشم هم. انگار مجبورم اصلاً که جواب بدهم. بله، مگر از هفت‌تیر تا سر ایرانشهر چقدر راه هست که توی این مسیر هفت نخ سیگار کشیدم و صدای آهنگی که گوش می‌دادم این‌قد زیاد بود که آن جوان موتوری این‌قد پشت‌سرم بوق زده بود که وقتی توانست از کنارم رد بشود، زد به شانه‌ام و گفت «کجایی یابو علفی؟» و رد شد. حس‌های مزخرف.

Monday, April 25, 2011

لابد یک سال وُ پانزده روز پیش در خانه‌یمان نشسته بودم و به یک چیزهایی فکر می‌کردم که یک آدم سالم نباید در حالتِ عادی به آن‌ها فکر کند. یک فکرهایی مثل اینکه «آه، من چقدر تنهام، گه به این زندگی. من مگه چی از بقیه کم دارم؟ اینا همه‌شون دارن یه گهی می‌خورن، من مث دسته‌خر نشستم دیوارو نیگا می‌کنم. چه وعضشه آخه؟» و بعد گفته‌ام که در زندگی عادی که هیچ پخی نشدم، لااقل روش‌های مجازی را امتحان کنم. یکی از روش‌های مجازی برای آدم موفقی شدن، وبلاگ‌نویسی‌ست. البته این یک عبارت خبری کاملاً کس‌شر است، اما من آن موقع‌ها فکرهای‌ام اغلب رنگ وُ بوی کس‌شر داشت و فکر می‌کردم یک وبلاگ‌نویس معروف یه آدم موفق هم هست، در صورتی که بعداً به این نتیجه رسیدم که یک وبلاگ‌نویس خوب یک لوزر موفق است. این‌طور بود که من شروع کردم اولین پست‌ام را بنویسم؛ صفحه‌ی ادیتور را باز کردم و نوشتم «لیوان‌ها را نباید شست، لیوان‌ها خاطره‌اند». چون یک لیوان کثیف که مقداری نجسی در آن بود از شب قبل روی میز بود، و من وقتی می‌دیدم‌اش یاد دیشب‌اش می‌افتادم. البته هیچ خاطره‌ای یه ذهن‌ام نمی‌رسید و آن را الکی نوشتم که ادبی‌تر بشود. آن موقع فکر می‌کردم که هرچه نوشته ادبی‌تر باشد، امکان اینکه آدم‌حسابی‌ها از آن خوششان بی‌آید بیشتر است. در حالی ریده بودم با این تفکراتِ تخمی‌ام.
بعد گذشت. من هم با یک شور خاصی هر روز یک چیزی می‌نوشتم و فکر هم می‌کردم که بله،‌ من یک وبلاگ‌نویس خفنی هستم که اصلاً نوروزی کیه؟ احساس نوگلی تازه شکفته را داشتم که پدر و مادرش با نیش باز به وی نگاه می‌کنند و در اون یک سارتر یا سلینجری جدید را می‌بینند. پیش خودم هم می‌گفتم که آقای یارو (یارو یک وبلاگ‌نویس معروف آن موقع بود) ببین اگر برای همه لات هستی، برای نوگل تازه شکفته شکلاتِ تافی مغزدار آیدین هستی (روده‌بر شدن خواننده مطلب). بله، آدم وقتی کاری را شروع می‌کند اوایل‌اش فکر می‌کند که خیلی اسان خفنی در آن زمینه است، حالا امکان دارد که هیچ پخی هم نباشد. ولی آدمیزاد معمولاً فکرهایی این‌چینین می‌کند وگرنه آدم‌ها هنوز لای برگ زندگی می‌کردند.

بعد من به گا رفتم. زندگی گاهی باعث می‌شود که آدم به گا برود. من هم رفته بودم و فکر می‌کردم که اگر وبلاگ بنویسم، مقداری از دردی که در نواحی مختلف‌ام احساس می‌کنم کم خواهد شد. می‌نشستم دوساعت یک‌چیزی می‌نوشتم در حد روضه‌ی حضرت رقیه. بعد جاهای مختلف‌اش را سانسور می‌کردم و با هزارتا ممیزطوری پابلیش‌اش می‌کردم. انگلیسی‌زبان‌ها به منتشرکردن می‌گویند پابلیش. همین‌طوری ادامه می‌دادم، یک چند نفری هم بودند که بعضی اوقات چیزهایی که می‌نوشتم را می‌خواندند که تعدادشام کم بود. الآن ولی هنوز هم کم است فکر می‌کنم، چون آدم‌ها علاقه‌ای به خواندن لاطاعلات (دیکته‌ام ضعیف است) ندارند و ترجیح می‌دهند شوگر بخوانند تا کس‌شرهای اینجا را. من به طور دقیق تقریباً مدت زیادی در حالتِ گایش ِ شدید قرار داشتم و وضعیت‌ام استیبل بود و همین‌جور به نوشتن ادامه می‌دادم. همین‌طور روزگار می‌گذشت و اگر همین‌جور این نوشته را ادامه دهم، می‌شود مثل فیلم‌هندی یا فیلم‌های سیروس مقدم. اما من یک روز باز هم چشم بازکردم و دیدم که یک‌سال و پانزده روز از روزی که در خانه‌یمان نشسته بودم و به یک چیزهایی فکر می‌کردم که یک آدم سالم نباید در حالتِ عادی به آن‌ها فکر کند؛ گذشته است و اتفاق خاصّی هم نیفتاده. حالا من بروم دم نونوایی بربری بگویم یک سال و پانزده روز است که وبلاگ می‌نویسم، اگر چیز یدگری کف دستم نگذارند، یک بربری ِ معمولی هم بهم نمی‌دهند. بله.

Sunday, April 24, 2011

من اصلاً تا یکی دوسال پیش نمی‌دانستم کافه چیست. یعنی می‌دانستم یک‌جایی‌ست که دخترپسرها با هم می‌روند آنجا و چیپس‌وُپنیر و قهوه می‌خورند، مقداری با هم لاس می‌زنند، سیگار می‌کشند، بعضاً یکدیگر را انگول می‌کنند و آخر شب هم با هم می‌روند خانه. فکر می کردم که کافه جایِ دانشجوهای هنر، شاعرها، دروُداف‌های خسته، این دخترهایی که لباس‌های گشاد می‌پوشند و موهای‌شان فر است، چپی‌هایی که سیبیل دارند و اُورکت می‌پوشند، پسرهایی که ساز می‌زنند و بکن هستند و علف هم می‌کشند. فکر می‌کنم که جمله‌ی قبلی‌ام فعل نداشت، می‌خواستم بگویم که در تصور من کافه یک‌جایی بود برای چنین تیپ‌هایی از جوان‌ها. طبعاً من نه دافِ خسته بودم، نه علف مصرف می‌کردم، نه سیگار می‌کشیدم، نه دانشجوی هنر بودم، نه دوستِ دختر (کسره بدین معنی‌ست که منظورم دوستی است که به آن گرل‌فرند نمی‌گویند) داشتم و آدمی بودم که ساز بزند،؛ پس به استقرا به این نتیجه می‌رسیدم که کافه جایی برای آدم‌های امثال من نیست. امثال من هم یعنی آدم‌هایی که وقتی با دخترها حرف می‌زدند زرد می‌شدند، فنّی می‌خواندند، پدرشان زورشان می‌کرد که باید قبل از هشت خانه باشند و این‌ها.
آن‌موقع‌ها ینی یک‌زمانی من وبلاگی می‌نوشتم که خیلی خز بود. یک‌مقدار از این‌جا خزتر. از طریق آن‌جا با چندین نفر دعوایم شد که بعداً با هم دوست شدیم (فیلم هندی) و آن‌ها کم‌کم پای مرا به کافه باز کردند و دوران جدیدی از زندگی بر من روی برافروخت (این عن‌ها هستند). دیگر یک جوری شده بود که هر روز می‌رفتیم کافه‌هنر و زرت‌وُزرت چایی و چیپس‌وُپنیر می‌خوردیم. انگار که مثلاً فقط همین‌هارا بلد بودیم بخوریم، البته ما از زمانه و آدم‌ها زیاد خورده‌ایم. چیزهای مختلف. بله. ولی من هنوز فکر می‌کردم که کسانی که می‌روند کافه همان‌هایی هستند که گفتم، چون من خودم را نمی‌دیدم که هر روز آن‌جا می‌روم. چون معمولاً آدمیزاد گه‌خوری‌های خودش را نمی‌بیند و مدام می‌گوید که دیگران عن هستند و من نایس‌ام. من آن‌موقع ریش و سیبیل نداشتم. در نمی‌آمد آن‌موقع و همه فکر می‌کردند من بچه‌خوشگل هستم و این‌ها من را چیز می‌کنند که با هم می‌رویم کافه، که ولی این‌طور نبود. اصلاً به خاطر همین‌چیزها بود که من فکر می‌کردم که آن‌هایی که سیبیل‌شان درنیامده نباید بروند کافه، چون همه من را چپ‌چپ و یه‌وری نگاه می‌کردند.
یک‌مدت بعد من روزی روی یک صندلی نشسته بودم، بعد چشمانم را باز کردم دیدم دارم در یک کافه‌ای کار می‌کنم و سیبیل دارم و سیگار می‌کشم و وقتی با دخترها صحبت می‌کنم زرد نمی‌شوم و همه می‌گویند سیبیل‌ات مث مرحوم گل‌سرخی‌ست و آیا تو هم کمونیست شدی؟ و من نمی‌دانستم اصلاً کمونیست چیست. لنین را هم اگر سیبیل نداشت نمی‌شناختم و فکر می‌کردم که یک آدمی بوده مث پدر من. بنابراین می‌گفتم که نه، و کمونیستِ عنه؟ بعده‌ها آدم بیرون از آن‌جا چون پدرم می‌گفتم که «بوی گه می‌دی وقتی میای خونه» و به من فشار می‌آمد و برای همین که این فشارها پاره‌ام نکنند، از کار در کافه استعفا دادم. امّا من از کافه برگشتم ولی آن‌جا از من برنمی‌گردد و در ماتحت من فرو رفته و سر و دم‌ام را که می‌زنند می‌روم آن‌جا. چون من تفریح دیگری ندارم و فکر می‌کنم که جلد (مث کفتر) آن‌جا شده‌ام...

پ.ن: نتوانستم آخرش را جمع کنم. همین‌جوری شروع کردم به نوشتن، ولی چون نمی‌دانستم چه می‌خواهم بگویم آخرش را ریدم و ول می‌کنم می‌روم می‌خوابم. مهم هم نیست.

Wednesday, March 23, 2011

گفته بودند که چون خودش نمی‌خواهد نمی‌شود. این چه مسخره‌بازی‌ایست که سه ماه ما اینجا روی‌اش هزارتا کار می‌کنیم، بعد تا از این‌جا خلاص می‌شود می‌رود سراغ عمل خودش دوباره؟ مگر ما اسکل شمائیم؟ عصبانی می‌شدند یعنی. بعد بابا هم عصبانی می شد که شما به این‌کاراش کار نداشته باشید، گه‌تان را بخورید. شما پول‌تان را بگیرید، کارتان را درست انجام بدهید. روانشناس بیاورید بالای سرش. بعد آن‌ها می‌گفتند که ای‌آقا؛ ایشون ما را هم روانی کرده، روانشناس عنه؟ و این دعواها معمولاً وجود داشت و البته نه نتیجه‌ای داشت، نه ضرری، نه سودی و نه هیچ چیز دیگری جز پول خرج کردن. بله، بابا می‌گفت «تا وقتی که ترک نکنه، پول خرجش می‌کنم. پول که دیگه از داداشم مهم‌تر نیست. کون‌لقش». نمی‌دانستم که این همه اصرارش هم برای چیست و اصلاً چرا این‌همه دارد برادرخوبه‌بازی در می‌آورد. داستان کلینیک به خانه وُ خانه به کلینیک، دیگر تبدیل به یک رسم شده بود. یکی دو ماه که خانه بود و همچین درست‌حسابی در گه غوطه‌ور می‌شد، وسایل‌اش را جم‌وُجور می‌کردیم و می‌گذاشتیم‌اش توی ماشین و یک‌راست کلینک ترک اعتیاد دکتر فولانی. آن‌ها هم دیگر کارشان را بلد بودند و با هم رفیق شده بودیم، می‌آمدند استقبال‌مان. انگار پرنس‌جان از سفر جزایر قناری آمده بود. البته آن اوایل وضع‌مان این‌قدر بد نبود و خودش با پای خودش می‌رفت، ولی غر هم می‌زد. می‌گفت «بابا ژان شرما خوردم، شرا نمی‌فهمید؟» ما هم دونقطه خطّ مطلق بودیم و مادربزرگم گریه می‌کرد. دیگر فیلم هندی شده بود و داشت تبدیل به یک مسخره‌بازی می‌شد و همه‌مان هم می‌دانستیم که فقط خودمان را سرکار گذاشته‌ایم، وگرنه چاه باید از خودش آب داشته باشد.

بعد از یک مدتی، دفعه‌ی آخری که باز هم داشتیم جول‌وُپلاسمان را جمع می‌کردیم که ببریم‌اش کلینیک، بابا گفت: «اصن نخواستیم.» و یک‌هو تصمیم گرفت که مسیرمان از کلینیک فوق‌تخصصی ترک اعتیاد دکتر فولانی به ولایت آبا اجدادی‌مان داهات‌کوره‌ای به نام کوشک در لرستان است، تغییر کند. به هیمن شدت. دست‌اش را گرفتیم بردیم‌اش آنجا. همان اوایل‌اش به خاطر جو نوستالژیکی که خودش ورداشته بود، خیلی حالش خوب بود و راست کرده بود «که تا ترک نکنم، از این داهات بیرون نمیام...»، انگار که سوپرمن است. ما هم فکر می‌کردیم که بلی، همه‌چیز اوکی خواهد شد و ما هم خیلی آدم‌های موفق و خوبی در زندگی‌مان هستیم. امّا باید آن زمان یک کسی می‌بود که به ما می‌گفت زرشک و شیشکی هم می‌کشید.
هفته‌ی اول که تمام شد، یک‌سری‌ها جم کردند و رفتند تهران. لابد پیش خودشان گفته بودند «کون لق احمد. مرتیکه مافنگی فلان». من ماندم وُ بابا و مامان و عمو و مادربزرگ بابا. وضعیت نرمال بود، تا یک روزی که جیغ مامان را داخل اتاق شنیدیم که گفت «احمد...». مث مرغ پرکنده دویدیم داخل اتاق و جنازه‌اش را دیدیم. میّت بود یعنی دیگر. بابا زد توش سرش وُ همان‌جا نشست زمین. برادر بیست‌وُپنج ساله‌اش به گا رفته بود و جنازه‌ی نحیف‌اش هم افتاده بود جلوی صورت‌اش. عزا از این سنگین‌تر؟
آن‌جا داهات‌کوره بود و سردخانه و مرده‌شورخانه هم نداشت. در داهات‌کوره‌ها آدم‌ها خودشان مرده‌های‌شان را می‌شورند و ما هم در آن زمان یک داهاتی ِ کور به حساب می‌آمدیم. بله، من که تا به حال یک موش مرده هم ندیده بودم، باید جنازه‌ی عمویم را به همراه پدرم می‌شستم. البته من نقش انترن را داشتم. دست‌اش را بگیر وُ پای‌اش را بگیر و بچرخان‌اش. در آن لحظات سخت‌ترین و ترسناک‌ترین کار دنیا را می‌خواستم انجام بدهم. کاری که حتی تصوری هم از آن نداشتم، چه برسد به اینکه انجام‌اش بدهم. بله، همیشه همین‌طور است، آدم گاهی کارهایی را که تصورش را هم نمی‌کند انجام می‌دهد، که شستن مرده‌ی عموی‌اش هم یک از آن‌کارهاست. پنج‌سال پیش.