خورشید خانوم

خورشید خانوم
خورشید خانوم

Wednesday, March 23, 2011

!من هرگز با مواد مشکلی نداشتم، مشکلات من با پلیس بود

گفته بودند که چون خودش نمی‌خواهد نمی‌شود. این چه مسخره‌بازی‌ایست که سه ماه ما اینجا روی‌اش هزارتا کار می‌کنیم، بعد تا از این‌جا خلاص می‌شود می‌رود سراغ عمل خودش دوباره؟ مگر ما اسکل شمائیم؟ عصبانی می‌شدند یعنی. بعد بابا هم عصبانی می شد که شما به این‌کاراش کار نداشته باشید، گه‌تان را بخورید. شما پول‌تان را بگیرید، کارتان را درست انجام بدهید. روانشناس بیاورید بالای سرش. بعد آن‌ها می‌گفتند که ای‌آقا؛ ایشون ما را هم روانی کرده، روانشناس عنه؟ و این دعواها معمولاً وجود داشت و البته نه نتیجه‌ای داشت، نه ضرری، نه سودی و نه هیچ چیز دیگری جز پول خرج کردن. بله، بابا می‌گفت «تا وقتی که ترک نکنه، پول خرجش می‌کنم. پول که دیگه از داداشم مهم‌تر نیست. کون‌لقش». نمی‌دانستم که این همه اصرارش هم برای چیست و اصلاً چرا این‌همه دارد برادرخوبه‌بازی در می‌آورد. داستان کلینیک به خانه وُ خانه به کلینیک، دیگر تبدیل به یک رسم شده بود. یکی دو ماه که خانه بود و همچین درست‌حسابی در گه غوطه‌ور می‌شد، وسایل‌اش را جم‌وُجور می‌کردیم و می‌گذاشتیم‌اش توی ماشین و یک‌راست کلینک ترک اعتیاد دکتر فولانی. آن‌ها هم دیگر کارشان را بلد بودند و با هم رفیق شده بودیم، می‌آمدند استقبال‌مان. انگار پرنس‌جان از سفر جزایر قناری آمده بود. البته آن اوایل وضع‌مان این‌قدر بد نبود و خودش با پای خودش می‌رفت، ولی غر هم می‌زد. می‌گفت «بابا ژان شرما خوردم، شرا نمی‌فهمید؟» ما هم دونقطه خطّ مطلق بودیم و مادربزرگم گریه می‌کرد. دیگر فیلم هندی شده بود و داشت تبدیل به یک مسخره‌بازی می‌شد و همه‌مان هم می‌دانستیم که فقط خودمان را سرکار گذاشته‌ایم، وگرنه چاه باید از خودش آب داشته باشد.

بعد از یک مدتی، دفعه‌ی آخری که باز هم داشتیم جول‌وُپلاسمان را جمع می‌کردیم که ببریم‌اش کلینیک، بابا گفت: «اصن نخواستیم.» و یک‌هو تصمیم گرفت که مسیرمان از کلینیک فوق‌تخصصی ترک اعتیاد دکتر فولانی به ولایت آبا اجدادی‌مان داهات‌کوره‌ای به نام کوشک در لرستان است، تغییر کند. به همین شدت. دست‌اش را گرفتیم بردیم‌اش آنجا. همان اوایل‌اش به خاطر جو نوستالژیکی که خودش ورداشته بود، خیلی حالش خوب بود و راست کرده بود «که تا ترک نکنم، از این داهات بیرون نمیام...»، انگار که سوپرمن است. ما هم فکر می‌کردیم که بلی، همه‌چیز اوکی خواهد شد و ما هم خیلی آدم‌های موفق و خوبی در زندگی‌مان هستیم. امّا باید آن زمان یک کسی می‌بود که به ما می‌گفت زرشک و شیشکی هم می‌کشید.
هفته‌ی اول که تمام شد، یک‌سری‌ها جم کردند و رفتند تهران. لابد پیش خودشان گفته بودند «کون لق احمد. مرتیکه مافنگی فلان». من ماندم وُ بابا و مامان و عمو و مادربزرگ بابا. وضعیت نرمال بود، تا یک روزی که جیغ مامان را داخل اتاق شنیدیم که گفت «احمد...». مث مرغ پرکنده دویدیم داخل اتاق و جنازه‌اش را دیدیم. میّت بود یعنی دیگر. بابا زد توش سرش وُ همان‌جا نشست زمین. برادر بیست‌وُپنج ساله‌اش به گا رفته بود و جنازه‌ی نحیف‌اش هم افتاده بود جلوی صورت‌اش. عزا از این سنگین‌تر؟
آن‌جا داهات‌کوره بود و سردخانه و مرده‌شورخانه هم نداشت. در داهات‌کوره‌ها آدم‌ها خودشان مرده‌های‌شان را می‌شورند و ما هم در آن زمان یک داهاتی ِ کور به حساب می‌آمدیم. بله، من که تا به حال یک موش مرده هم ندیده بودم، باید جنازه‌ی عمویم را به همراه پدرم می‌شستم. البته من نقش انترن را داشتم. دست‌اش را بگیر وُ پای‌اش را بگیر و بچرخان‌اش. در آن لحظات سخت‌ترین و ترسناک‌ترین کار دنیا را می‌خواستم انجام بدهم. کاری که حتی تصوری هم از آن نداشتم، چه برسد به اینکه انجام‌اش بدهم. بله، همیشه همین‌طور است، آدم گاهی کارهایی را که تصورش را هم نمی‌کند انجام می‌دهد، که شستن مرده‌ی عموی‌اش هم یک از آن‌کارهاست. پنج‌سال پیش.

عنوان نوشته نقل قولی از کیت ریچارد است.


I've never had a problem with drugs.  I've had problems with the police.  ~Keith Richards